خون جوشان
آه دلم گرفته است!
غمان عالمي درون سينه ام نشسته است
غم بي دلي، بي همزباني، بي كسي آيا كم است؟
نور كدامين ستاره با من است؟
تاب تنهايي ندارم باز!
با كه گويم راز؟
درون حنجره ام غوغا است
برون اما خالی از سودا است
آب را پشت سد بستند
آب ار جاري شود زيباست
اي آفتاب حضور!
اي بشارت نور!
بتاب اينك بردلم
چون ستاره دور
اي چشمه مهر!
نگاه جان خسته ام به دستان پرمحبت توست
اي آبشار وجود!
اي ترانه پرشور!
بيا و مرا لبريز كن
اي ابر پرلطافت بهار!
چمن سوخته ام
درون سينه ام داغ لاله هاست
ببار به دشت آرزو
برگ خشكيده ام
مرا عطرانگيز كن
چون خاك باران خورده، حاصلخيز كن
نده مرا به دست باد
نبر مرا ز ياد
که وجودت در من باقی است
« عشق آغاز آدميزادي است»
آه! در رگ هاي نازك من
خون جوشان تو جاري است.
محید حسینی نثار
97/3/17
برچسب:
نویسنده: آرین نجفی